محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1109

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« * ( وَلا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبى وَالْمَساكِينَ وَالْمُهاجِرِينَ في سَبِيلِ الله وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ الله لَكُمْ وَالله غَفُورٌ رَحِيمٌ 24 : 22 ) * [ 1 ] » ( يعنى : و صاحبكرمان و توانگران شما قسم نخورند كه به خويشان و مستمندان و مهاجران راه خدا چيزى ندهند ، ببخشند و چشم بپوشند ، مگر دوست نداريد كه خدا بيامرزدتان كه خدا آمرزگار و رحيم است . ابو بكر گفت به خدا دوست دارم كه خدا مرا بيامرزد و خرجى مسطح را بداد و گفت به خدا هرگز از او باز نگيرم . و چنان بود كه حسان بن ثابت شعرى دربارهء صفوان بن معطل سلمى و قوم وى گفته بود و او با شمشير حسان را بزد و ثابت بن قيس بن شماس ، صفوان را بگرفت و دستان وى را به گردن بست و به محلهء بنى حارث برد و عبد الله بن رواحه او را بديد و گفت : « چرا او را بسته اى » ثابت گفت : « براى آنكه حسان بن ثابت را با شمشير زد و پندارم كه او را كشت . » عبد الله بن رواحه گفت : « پيمبر خدا از كار تو خبر دارد ؟ » ثابت گفت : « نه به خدا . » عبد الله گفت : « از حد خود برون رفته اى او را رها كن » و ثابت ، صفوان را رها كرد . آنگاه پيش پيمبر رفتند و قصه را با وى بگفتند و او صلى الله عليه و سلم صفوان و حسان را بخواست و صفوان گفت : « اى پيمبر خداى مرا آزار كرد و هجو گفت كه خشمگين شدم و او را زدم . » پيمبر به حسان گفت : « چرا بد قوم من مىگويى كه خدايشان به اسلام هدايت

--> [ 1 ] سورهء نور : 22